close
تبلیغات در اینترنت
! به وبسایت تفریحی خودم و خودت خوش آمدید

جهت دسترسی به تمام قسمتهای سایت ثبت نام کنید.

ثبت نام شما فقط 30 ثانیه طول خواهد کشید
سایت تفریحی خودمــ ـ ــ و خودتـ ــ ـ داستان جالب

سایت تفریحی خودمــ ـ ــ و خودتـ ــ ـ

داستان جالب

banner
شما میتوانید با عضویت در خبرنامه ، روزانه جدیدترین مطالب این سایت را در ایمیل خود داشته باشید .

داستان های سایت
-------------------------
علمی و دانستنی ها
-------------------------
مطالب جالب و خواندنی
-------------------------
مطالب طنز
آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازديد آخرين ارسال
طرز کار ضخامت سنج چیست طرز کار ضخامت سنج چیست 0 1 avaseo
به نظر شمابزرگترین دستگاه چاپ بنر جهان کجاست؟ به نظر شمابزرگترین دستگاه چاپ بنر جهان کجاست؟ 1 1 avaseo
طراحی سایت مطب دندان پزشکی طراحی سایت مطب دندان پزشکی 2 26 tourearzan
فرآیند تشکیل پرونده مالیاتی فرآیند تشکیل پرونده مالیاتی 1 26 companyregisterir
دکوراسیون اداری و چیدمان شیک و مدرن مبلمان شرکت دیجیتال United دکوراسیون اداری و چیدمان شیک و مدرن مبلمان شرکت دیجیتال United 0 5 pyramidtarh
تعمیرات صندلی اداری تعمیرات صندلی اداری 0 3 avaseo
 متداول ترین عیوب تلویزیون ال جی : متداول ترین عیوب تلویزیون ال جی : 0 5 avaseo
چگونه بدون خواندن کتاب آیین نامه در آزمون آیین نامه قبول شویم ؟ چگونه بدون خواندن کتاب آیین نامه در آزمون آیین نامه قبول شویم ؟ 0 5 avaseo
چگونه یک صندلی اداری را که فرو می‌رود تعمیر کنیم چگونه یک صندلی اداری را که فرو می‌رود تعمیر کنیم 0 4 avaseo
تاثیرات شگفت انگیز وازلین در زیبایی تاثیرات شگفت انگیز وازلین در زیبایی 0 6 avaseo
نمونه سوالات آیین نامه رانندگی نمونه سوالات آیین نامه رانندگی 0 7 avaseo
قفل کارتی چیست قفل کارتی چیست 0 4 avaseo
جنس ساندویچ پانل جنس ساندویچ پانل 0 4 avaseo
ضخامت سنج رنگ و فلز چیست؟ ضخامت سنج رنگ و فلز چیست؟ 0 5 avaseo
تاریخچه ام جی در شهر تهران تاریخچه ام جی در شهر تهران 0 11 mg1
کلاد چیست و نقش آن در سرور مجازی چیست کلاد چیست و نقش آن در سرور مجازی چیست 0 10 pooyan97
شهربازی توکیو دیزنی لند Tokyo Disneyland شهربازی توکیو دیزنی لند Tokyo Disneyland 0 10 shahrebazico
گوشی های موبایل سامسونگ گوشی های موبایل سامسونگ 0 10 suuun
نکته و ویژگی‌های دستگاه سرند ویبره‌ای نکته و ویژگی‌های دستگاه سرند ویبره‌ای 0 14 amscrusher
برای افزایش طول عمر ماشین لباسشویی چه کارهایی باید انجام داد ؟ برای افزایش طول عمر ماشین لباسشویی چه کارهایی باید انجام داد ؟ 0 26 ghaem1
[Forum_Post_Title] صفحه اول انجمن | [Forum_Post_Title] ثبت نام در انجمن | [Forum_Post_Title] ورود به پنل کاربری

 

حضرت آدم,ازدواج فرزندان حضرت آدم (ع)

ماجرای ازدواج فرزندان حضرت آدم (ع) و قتل هابیل
دو پسر آدم و ازدواج آنها
حضرت آدم ـ علیه السلام ـ و حوّا ـ علیها السلام ـ وقتی كه در زمین قرار گرفتند، خداوند اراده كرد كه نسل آنها را پدید آورده و در سراسر زمین گسترش گرداند. پس از مدتی حضرت حوّا باردار شد و در اولین وضع حمل، از او دو فرزند دو قلو، یكی دختر و دیگری پسر به دنیا آمدند. نام پسر را «قابیل» و نام دختر را «اقلیما» گذاشتند. مدتی بعد كه حضرت حوّا بار دیگر وضع حمل نمود، باز دوقلو به دنیا آورد كه مانند گذشته یكی از آنها پسر بود و دیگری دختر. نام پسر را «هابیل» و نام دختر را «لیوذا» گذاشتند.
فرزندان بزرگ شدند تا به حد رشد و بلوغ رسیدند، برای تأمین معاش، قابیل شغل كشاورزی را انتخاب كرد، و هابیل به دامداری مشغول شد. وقتی كه آنها به سن ازدواج رسیدند (طبق گفته بعضی: ) خداوند به آدم ـ علیه السلام ـ وحی كرد كه قابیل با لیوذا هم قلوی هابیل ازدواج كند، و هابیل با اقلیما هم قلوی قابیل ازدواج نماید..[1]
حضرت آدم فرمان خدا را به فرزندانش ابلاغ كرد، ولی هواپرستی باعث شد كه قابیل از انجام این فرمان سرپیچی كند، زیرا «اقلیما» هم قلویش زیباتر از «لیوذا» بود، حرص و حسد آن چنان قابیل را گرفتار كرده بود كه به پدرش تهمت زد و با تندی گفت: «خداوند چنین فرمانی نداده است، بلكه این تو هستی كه چنین انتخاب كرده‌ای؟»[2]


:: امتیاز: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

:: بازدید : 157
:: ارسال شده در: داستان , داستان پندآموز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 18 بهمن 1393 ] [ 18:46]

http://up.khodam-o-khodet.ir/up/khodam-o-khodet/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :بین شما کسیهست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاهکردند و سکوت درمسجد حکم فرما شد، بالاخره پیرمردی با  ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانمجوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمردبدنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند،جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهدتمام آنها را قربانی کند وبین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس ازمدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگرد وشخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد جوان با چاقویخون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگریدر بین شما هست ؟افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوانپیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ،پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :چرا نگاه میکنید ،به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندنکسی مسلمان نمی شود !!


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 238
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 15 فروردين 1393 ] [ 13:59]

http://up.khodam-o-khodet.ir/up/khodam-o-khodet/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا

...دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:


 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 254
:: ارسال شده در: داستان , داستان عاشقانه , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 10:7]

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟

شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است

پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد .


:: امتیاز: نتیجه : 3 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 3

:: بازدید : 235
:: ارسال شده در: داستان طنز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 26 ارديبهشت 1392 ] [ 10:9]

http://up.khodam-o-khodet.ir/up/khodam-o-khodet/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم”.
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکاران‌شان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند.


:: امتیاز: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 10

:: بازدید : 216
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 21 ارديبهشت 1392 ] [ 9:50]

http://up.khodam-o-khodet.ir/up/khodam-o-khodet/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت.
پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 200
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 20 ارديبهشت 1392 ] [ 9:21]

http://up.khodam-o-khodet.ir/up/khodam-o-khodet/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

 

ترازوی مرد فقیر مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .

ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .
ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ
ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .
ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ !

 


:: امتیاز: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

:: بازدید : 193
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 30 فروردين 1392 ] [ 9:48]

 

http://up.khodam-o-khodet.ir/up/khodam-o-khodet/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

فلسفه عمل

روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟
سرباز دستپاچه شد و جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم! لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده ؛ من هم به همان روال کار را ادامه دادم!…
مادر لویی او را صدازد وگفت من علت را میدانم،زمانی که تو ۳سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز ۴۱ سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند! فلسفه ی عمل تمام شده، ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 173
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 29 فروردين 1392 ] [ 9:45]

http://up.khodam-o-khodet.ir/up/khodam-o-khodet/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

يکي از روزها ناخداي يک کشتي و سرمهندس آن در اين باره بحث مي  کردند که در کار اداره و هدايت کشتي کدام  يک نقش مهم  تري دارند.



:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 204
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 23 فروردين 1392 ] [ 10:3]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک  مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد :
شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او  اظهار داشته  بود  که  هنگام  خرید  یک بسته صابون  متوجه شده بود که  آن قوطی خالی است. بلافاصله  با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد  کارخانه  این مشکل  بررسی و ... 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 194
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 01 بهمن 1391 ] [ 10:21]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

دو شاگرد پانزده ساله دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند: استاد اصولا منطق چیست؟
معلم کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف. من به آنها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید کدام یک این کار را انجام دهند؟



:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 184
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [سه شنبه 12 دي 1391 ] [ 9:52]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید : ببخشید آقا؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 226
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [سه شنبه 14 آذر 1391 ] [ 18:12]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

يه روز يه مسافر خسته با اسب و سگش از مسير دشتي بدون آب و علف مي گذشت. از آغاز سفر خيلي گذشته بود و مسافر و حيووناش بسيار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، يه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختاي پرميوه پيدا بود، به چشم مي خورد. مسافر که به در باغ رسيد، ديد يه نگهبان بر سر در باغ ايستاده و يه تابلو بالاي در نصب شده و روش نوشته: "بهشت"


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 212
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 12 آذر 1391 ] [ 11:49]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

روزي روزگاري در روستايي در هند؛ مردي به روستايي‌ها اعلام کرد که براي خريد هر ميمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستايي‌ها هم که ديدند اطراف‌شان پر است از ميمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران ميمون به قيمت 20 دلار از آنها خريد ولي با کم شدن تعداد ميمون‌ها روستايي‌ها دست از تلاش کشيدند.

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 222
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 11 آذر 1391 ] [ 11:9]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

دو تا گرگ بودند كه از كوچكی با هم دوست بودند و هر شكاری كه به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یك غار با هم زندگی می كردند. یك سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست كه این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شكارهای پیش مانده بود خوردند كه برف بند بیاید و پی شكار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند برف هم دست بردار نبود و كم كم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 234
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 11 آذر 1391 ] [ 7:40]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 232
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 10 آذر 1391 ] [ 20:21]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 214
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 08 آذر 1391 ] [ 18:55]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

قلب زنان جهان را میچرخاند!!

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود. شش روز می گذشت ....

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد: چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 222
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 08 آذر 1391 ] [ 18:38]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 204
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [سه شنبه 07 آذر 1391 ] [ 11:27]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

زماني ،پسربچه اي بود که رفتار بدي داشت.پدرش به او کيفي پر از ميخ داد و گفت هرگاه  رفتار بدي انجام داد،بايد ميخي را به ديوار فروکند.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 238
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [دوشنبه 06 آذر 1391 ] [ 18:55]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

ثروتمندی نزدیک یک دریاچه ایستاده بود و یک قایق کوچک ماهیگیری از کنارش رد می شد. دید که داخل قایق چند ماهی صید شده است. از ماهیگیر پرسید: «چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی را گرفتی؟»
ماهیگیر گفت: «خیلی کم


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 217
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 04 آذر 1391 ] [ 21:3]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد . پس نامه ای به او نوشت و گفت :

اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید...


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 218
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 04 آذر 1391 ] [ 20:12]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

آشپز مدرسه هر روز صبح خیلی زود از خواب بر می خواست و در باغ مدرسه با جدیت ورزش می کرد. بعد از چند ماه صاحب بدنی ورزیده شده بود. روزی یکی از شاگردان مدرسه با حسرت به او اشاره کرد و به شیوانا گفت: ای کاش من هم می توانستم مثل او صبح ها زود از خواب بیدار شوم و ورزش کنم و بدنی سالم و ورزیده داشته باشم.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 224
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 03 آذر 1391 ] [ 16:13]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

حکایتی از زبان مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است . می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می کرد .

حکایت این است :

مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند . پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند ..

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 236
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 02 آذر 1391 ] [ 15:38]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif

 

 



:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 226
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 01 آذر 1391 ] [ 17:31]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

پیرمردی ۸۵ ساله که سر و وضع مرتبی داشت، در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر ۷۰ ساله اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند.
پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد . همین طور که عصازنان به طرف آسانسور می رفت ، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره هایش کاغذ چسبانده شده است.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif



:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 222
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [سه شنبه 30 آبان 1391 ] [ 11:55]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

در گذشته های دور، مجسمه ساز، نقاش و هنرمندی بود چنان چیره دست که هر گاه مجسمه ای می ساخت، به سختی می شد آن را از آدم واقعی تشخیص داد. یعنی آنقدر زنده و طبیعی و شبیه!

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 244
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [سه شنبه 30 آبان 1391 ] [ 11:48]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

پسرکی بود که میخواست خدا را ملاقات کند، او میدانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در جال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 212
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : m-o-h-3-n
تاریخ : [دوشنبه 29 آبان 1391 ] [ 22:41]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

بدون اینکه غر بزنيد تا اخرش بخونید شايد شما مردها مثل خودم یه روزی انصاف بخرج بدید و به زن ها این حق انتخاب بدید...
روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.
آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.
سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟


http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 220
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [دوشنبه 29 آبان 1391 ] [ 16:1]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

پیرمرد صندلی سیاه رنگ اتاق را کنار پنچره گذاشته بود و از شیشه ی گرد و غبار گرفته ی آسایشگاه بیرون را تماشا میکرد. روی صورتش لبخند یخ بسته ای نقش بسته بود و سرش را به گوشه ی دیوار تکیه داده بود.
روبه روی آسایشگاه پارک بزرگی بود. مردم عصرها زیر سایه ی درختان یا روی نیمکت های آن می نشستند.
نیم ساعت پیش هم که از کنار در اتاق رد می شدم پیرمرد را باز در همین حالت دیده بودم که بیرون را نگاه میکرد، تنها به یک نقطه! نگاهش به سمت دختر و پسری بود که سر دختر روی شانه های پسر قرار داشت. لب های پسر باز و بسته می شد و با حالتی مظلومانه سنگ فرش های پارک را می نگاه می کرد.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 216
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [دوشنبه 29 آبان 1391 ] [ 14:39]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

آقای اسمیت که به تازگی مدیرعامل یک شرکت بزرگ شده بود مدیرعامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره های ۱و ۲ و ۳ روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: «هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 236
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [دوشنبه 29 آبان 1391 ] [ 10:38]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 220
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 10:47]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

روزی مردی سراسیمه و آشفته نزد شیوانا آمد و گفت: "یکی از زمین داران بزرگ دهکده که هفت پسر دارد، به تازگی هوس کرده زمین های مرا به چنگ آورد. به همین خاطر دائم پیغام می فرستد که اگر زمین هایم را به او ندهم او با پسرانش شبانگاه بر من حمله می کنند و تمام خانواده ام را می کشند. ما هم از ترس هر شب در مزرعه آتش روشن می کنیم و شبانه روز بیدار می مانیم تا نکند غافلگیر شویم و از بین برویم. یکی از پسران این زمین دار افسر امپراتور است و در دربار نفوذ دارد. من می دانم که دیر یا زود  باید تسلیم زمین دار شوم. به من بگویید چه کنم؟"

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 236
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 27 آبان 1391 ] [ 10:49]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

روزی پسر بچه ای نزد شیوانا عارف بزرگ آمد و گفت : «مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد ،خواهر کوچکم را قربانی کند . لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید . »شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 232
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 26 آبان 1391 ] [ 15:50]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

سرهنگ ساندرسیک روز در منزل نشسته بود که در این میان نوه اش آمد و گفت : بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری ؟
او نوه اش را خیلی دوست می داشت ، گفت : حتماً عزیزم ،
حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرد و حتی در مخارج خانه هم می ماند .
شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت . در یکی از بندهای یک کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید .
او شروع کرد به نوشتن ، تا اینکه ...


http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif

 


:: امتیاز: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

:: بازدید : 246
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 25 آبان 1391 ] [ 9:23]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد .

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 214
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 25 آبان 1391 ] [ 9:22]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

هوا سرد و سوزناک بود و خورشید دل مرده می رفت تا به زحمت از لا به لای ابرهای آبستن، با زمین و زمان خداحافظی کند.
مردم بی اعتنا به اطراف دست هایشان را محکم در جیب فرو برده و یقه ها را تا بالای گردن خود پوشش داده بودند و از کنار یکدیگر رد می شدند.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 218
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 25 آبان 1391 ] [ 9:18]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد: می‌بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می‌كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا كند.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 268
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [سه شنبه 23 آبان 1391 ] [ 11:3]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.

پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونهرفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن...

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif

 

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 202
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 22:14]

 

برترین مطالب جالب و خواندنی سایت خودم و خودت

برترین مطالب طنز سایت خودم و خودت

برترین ترول های سایت خودم و خودت

برترین داستان های سایت خودم و خودت

 

10 اثر نفرین شده در طول تاریخ!!

 

اگر خارج از ایران با این جملات روبرو شدید بدانید طرف حتما ایرانی است

تفاوت جالب نشستن دانشجوها سر کلاس

بزرگترین دروغ زندگیم را ببخش ... ( قهوه شور)

 

6 شایعه مشهور در جهان کدامند؟

برخورد پلیس در نقاط مختلف دنیا

قدبما ... حالا ... !!

قهوه استاد

هرگز زندگی را نمی بازم

مفاهیم کلمات خانم ها

رادیو پیام

آخرین لحظات زندگی ...

سی مطلب خواندنی ...

بخون و بخند

 

عکس العمل دختر ها و پسر ها در مواجهه با نمرات مختلف

ماجرای واقعی یک تصمیم

کامپیوتر شما پسر است يا دختر ؟!

 

سوژه های وطنی

 

مچ گیری برادر از خواهر به سبک ایرانی

مشکلات زندگی

معما بیل گیتس برای استخدام در مایکروسافت

 

لطیفه های بامزه .. !!

 

امتحان راهنمایی رانندگی

 

گربه

نام روزهای هفته در ایران باستان

 

 

نظرات دختران دانشجو در مورد جناب سوسک!!

تابستان خود را چگونه سپری کردید ؟؟

 

اثبات وجود خدا

مسئله انشتین

 

برنامه روزانه ملت های مختلف جهان

حداکثر سرعت ...

 

شرط بندی پیرزن باهوش

راننده زرنگ ..

 

ترم اولی ها در پیام نور چه حالی هستن؟!!

آب زير كاه به اين ميگن ...

 

مبلغ جوان و هیزم شکن

خنده دار ترین قوانین عمومی جهان

 

مطالب طنز و جالب

 

شما فقط 24 ساعت زنده این ...

 

محبت مادر

مقایسه دختر و پسر ها در استفاده از عابر بانک!! + طنز

 

24 ساعت زندگی دانشجویی !!! + عکس

 

تفاوت نخستین روز مدرسه در ایران و ژاپن

معمولا چیزی را می بینیم که دوست داریم ، ببینیم !!


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 2882
:: ارسال شده در: مطالب جالب و خواندنی , مطالب طنز , ترول , داستان عاشقانه , داستان پندآموز , داستان طنز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 13:9]
آخرین مطالب ارسالی
سایت دوستان تاریخ : دوشنبه 08 آبان 1391
اطلاعیه سایت تاریخ : یکشنبه 07 آبان 1391
بخش آموزش سایت تاریخ : شنبه 06 آبان 1391
اس ام اس مناسبتی : پیامک خنده دار و سرکاری ماه رمضان 97 تاریخ : دوشنبه 31 اردیبهشت 1397
مطالب جالب و خواندنی : تا به حال بزرگترین زندان شناور در جهان را دیده اید ؟ تاریخ : سه شنبه 15 اردیبهشت 1394
اس ام اس و مطالب عاشقانه : بـہ دنبـال قلبے وفادار باشیـــد تاریخ : شنبه 12 اردیبهشت 1394
ماجرای ازدواج فرزندان حضرت آدم (ع) و قتل هابیل تاریخ : شنبه 18 بهمن 1393
شاطره تاریخ : یکشنبه 28 دی 1393
مطالب طنز : شعر طنز پیامک لیلی به مجنون تاریخ : سه شنبه 06 آبان 1393
گران‌ترین ماده‌ها را در دنیا ! (تصویر و قیمت) تاریخ : شنبه 05 مهر 1393
داستان جالب : به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود !! تاریخ : جمعه 15 فروردین 1393
صفحات سایت
user
progress عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

progress فراموشی رمز عبور؟

progress عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
easymoblog آمار مطالب
» کل مطالب : 974
» کل نظرات : 81
stat آمار کاربران
» افراد آنلاین : 1
» تعداد اعضا : 479

onlineuser کاربران آنلاین

servertime آمار بازدید
» بازدید امروز : 132
» باردید دیروز : 12
» ورودی گوگل امروز : 0
» ورودی گوگل دیروز : 0
» بازدید هفته : 132
» بازدید ماه : 948
» بازدید سال : 48,387
» بازدید کلی : 546,515
شارژ مستقیم || شارژ همراه
همراه اول|ایرانسل|تالیا
http://charge-hamrah.ir
بازار ایران
درج آگهی رایگان در بازار بزرگ ایران
http://irbazaar.com
تبلیغات شما
سایت تفریحی خودمـ ــ ـ و خودتـ ـ ــ
w w w.khodam-o-khodet. i r
RSS

Powered By
Rozblog.Com
Translate : RojPix.ir