close
تبلیغات در اینترنت
! به وبسایت تفریحی خودم و خودت خوش آمدید

جهت دسترسی به تمام قسمتهای سایت ثبت نام کنید.

ثبت نام شما فقط 30 ثانیه طول خواهد کشید
سایت تفریحی خودمــ ـ ــ و خودتـ ــ ـ داستان جالب - 2

سایت تفریحی خودمــ ـ ــ و خودتـ ــ ـ

داستان جالب

banner
شما میتوانید با عضویت در خبرنامه ، روزانه جدیدترین مطالب این سایت را در ایمیل خود داشته باشید .

داستان های سایت
-------------------------
علمی و دانستنی ها
-------------------------
مطالب جالب و خواندنی
-------------------------
مطالب طنز
آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازديد آخرين ارسال
برای افزایش طول عمر ماشین لباسشویی چه کارهایی باید انجام داد ؟ برای افزایش طول عمر ماشین لباسشویی چه کارهایی باید انجام داد ؟ 0 18 ghaem1
گوشی آیفون ایکس گوشی آیفون ایکس 0 11 suuun
طراحی سایت گلخانه در تهران طراحی سایت گلخانه در تهران 0 13 baharnp
طراحی سایت مطب دندان پزشکی طراحی سایت مطب دندان پزشکی 0 13 baharnp
طراحی سایت طراح مد و لباس طراحی سایت طراح مد و لباس 0 13 baharnp
طراحی سایت جهانگردی طراحی سایت جهانگردی 0 13 baharnp
طراحی سایت مهد کودک طراحی سایت مهد کودک 0 17 baharnp
لوله بازکنی چیست لوله بازکنی چیست 0 14 livestor
رانندگی در مه و نکات مربوط به آن رانندگی در مه و نکات مربوط به آن 0 15 mahya68
وانت بار کرمانشاه وانت بار کرمانشاه 0 21 hamlebar
ویزای توریستی کانادا یا دعوتنامه ویزای توریستی کانادا یا دعوتنامه 0 17 nikanmohajerat
5 روش مهم جهت پیشگیری از گیر کردن کاغذ در دستگاه کپی 5 روش مهم جهت پیشگیری از گیر کردن کاغذ در دستگاه کپی 0 18 ahmad_am
دکوراسیون داخلی باشکو و زیبای شرکت بزرگ مایکروسافت دکوراسیون داخلی باشکو و زیبای شرکت بزرگ مایکروسافت 0 18 pyramidtarh
نکاتی که در زمان خرید تور مشهد باید به آن ها توجه داشت . نکاتی که در زمان خرید تور مشهد باید به آن ها توجه داشت . 0 21 tour22
چه نکاتی را در سایت نیازمندیها و سایت های درج آگهی رایگان رعایت کنیم چه نکاتی را در سایت نیازمندیها و سایت های درج آگهی رایگان رعایت کنیم 1 50 ratin97
با ثبت کردن برند برای محصول قهوه، چه مزایایی کسب می کنید؟ با ثبت کردن برند برای محصول قهوه، چه مزایایی کسب می کنید؟ 1 29 companyregisterir
نیازمندیها ، محلی رایگان برای تبلیغات و درج آگهی نیازمندیها ، محلی رایگان برای تبلیغات و درج آگهی 0 17 sangriz
مراحل تولید دستگاه های شهربازی در کارخانه کشتی طلائی مراحل تولید دستگاه های شهربازی در کارخانه کشتی طلائی 0 19 shahrebazico
آیفون در تهران آیفون در تهران 0 15 suuun
وانت بار اسنپ چیست؟ وانت بار اسنپ چیست؟ 0 15 hamlebar
[Forum_Post_Title] صفحه اول انجمن | [Forum_Post_Title] ثبت نام در انجمن | [Forum_Post_Title] ورود به پنل کاربری

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید ... آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 244
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 8:53]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد.

پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی.

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارئیل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت ...

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 3 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 3

:: بازدید : 221
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 8:48]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی ۱ میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضی او مورد پذیرش قرار گرفت

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 217
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 20 آبان 1391 ] [ 11:19]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
قرآن.
-
از کجای قرآن؟
-
انا فتحنا....

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 240
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 20 آبان 1391 ] [ 8:49]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 251
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 19 آبان 1391 ] [ 15:29]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و...

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 257
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 19 آبان 1391 ] [ 15:24]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید :جاسوس می فرستید به جهنم!؟

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 222
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 19 آبان 1391 ] [ 15:21]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

روزی مبلغی جوان، هیزم شکنی را در حال کار در جنگل می بیند و با فهمیدن اینکه هیزم شکن در تمام عمر خود حتی اسمی از عیسی نشنیده است، با خود می گوید:
«
عجب فرصتی است برای به دین آوردن این مرد

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 252
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 18 آبان 1391 ] [ 15:3]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 


ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن، پسر را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 337
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 18 آبان 1391 ] [ 14:55]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

 

در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.

                                                             http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 251
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 18 آبان 1391 ] [ 12:22]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 310
:: ارسال شده در: داستان پندآموز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 17 آبان 1391 ] [ 12:59]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 228
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 14 آبان 1391 ] [ 13:15]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه  ...

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 223
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 14 آبان 1391 ] [ 12:57]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 258
:: ارسال شده در: داستان پندآموز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 14 آبان 1391 ] [ 7:28]

 

دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند.

هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره.ندارند.

درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد. .

مانمیدانیم کدام کلید کدام چراغ راروشن میکند( مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط است به چراغ وسطی یا به چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام از کلید ها یکی از چراغها را روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم ).

شمامعلوم کنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است. برای اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا شروع کنید.

شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و هیچگونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید و مهمتر از همه اینکه شما حق ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید و وقتیکه وارد شدید و بیرون آمدید، دیگر نمیتوانید مجددا وارد آن اتاق بشوید.

این معما را بیل گیتس در سال 2002 طراحی کرد تا از بین 100 مهندس یکی را برای شرکتش انتخاب کند.


حال بفرمایید که هر کلید کدام چراغ را روشن می کند؟

http://axgig.com/images/11230453543353913302.gif

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 305
:: ارسال شده در: مطالب جالب و خواندنی , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 20:1]

 

مردي که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله‏اش را بسيار دوست ميداشت. دخترک به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا کودک سلامتي‏اش را دوباره به دست بياورد، هرچه پول داشت براي درمان او خرج کرد ولي بيماري جان دخترک را گرفت و او مرد
.
پدر در خانه اش را بست و گوشه‏گير شد. با هيچکس صحبت نميکرد و سرکار نميرفت
.
دوستان و آشنايانش خيلي سعي کردند تا او را به زندگي عادي برگردانند ولي موفق نشدند. شبي پدر روياي عجيبي ديد. ديد که در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان کوچک در جاده‏اي طلائي به‏ سوي کاخي مجلل در حرکت هستند. هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز يکي روشن بود. مرد وقتي جلوتر رفت، ديد فرشته‏اي که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است.
پدر فرشته غمگين را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسيد: دلبندم، چرا غمگيني؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترک به پدرش گفت: بابا جان، هروقت شمع من روشن ميشود، اشکهاي تو آنرا خاموش ميکند و هروقت دلتنگ ميشوي، من هم غمگين ميشوم. پدر در حالي که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پريد. اشکهايش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگي عادي خود بازگشت


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 228
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 12:49]
نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 16:18]

 

مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

-
بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

-
بله حتماً. چه سوال؟

-
بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی می‌پرسی؟

-
فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟

-
اگر باید بدانی می گویم. ۲۰ دلار.

-
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می‌شود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت :‌ اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد.

بعد از حدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی خشن رفتار کرده است.

شاید واقعا او به ۱۰ دلار برای خرید چیزی نیاز داشته است.

بخصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش پول درخواست کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

-
خواب هستی پسرم؟

-
نه پدر بیدارم.

-
من فکر کردم پاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این هم ۱۰ دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد : متشکرم بابا

بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله بیرون آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت :‌ با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پئل کردی ؟

بعد به پدرش گفت : برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من ۲۰ دلار دارم. آیا می‌توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم .
 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 223
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 8:29]

آرزوی سنگتراش ( داستان کوتاه ) www.taknaz.ir

 

 

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 265
:: ارسال شده در: داستان , داستان پندآموز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [سه شنبه 09 آبان 1391 ] [ 22:5]

 تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد.

فریاد زد: « خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود. 

نجات دهندگان می گفتند:

خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

 

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 256
:: ارسال شده در: داستان , داستان پندآموز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 20:19]

 در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

ثروت، مرا هم با خود می بری؟

ثروت جواب داد: “نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

غرور لطفاً به من کمک کن.”

نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”



:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 259
:: ارسال شده در: داستان , داستان عاشقانه , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 20:12]

 پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 251
:: ارسال شده در: داستان , داستان پندآموز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 19:49]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 روزی یک مرد ثروتمند ،پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ، چقدر فقیر هستند. آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 250
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 19:48]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت ...

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 294
:: ارسال شده در: داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 19:46]

 http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.

به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.

او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند .


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 288
:: ارسال شده در: داستان , داستان پندآموز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 18:17]

 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.
روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 260
:: ارسال شده در: تفریح و سرگرمی , مطالب طنز , داستان , داستان پندآموز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 9:2]

 

یک مرد پس از ۲ سال خدمت پی برد که ترفیع نمی گیرد، انتقال نمی یابد، حقوقش افزایش نمی یابد، تشویق نمی شود. بنابراین او تصمیم گرفت که پیش مدیر منابع انسانی برود. مدیر با لبخند او را دعوت به نشستن و شنیدن یک نصیحت کرد: «از تو به خاطر ۱ یا ۲ روز کاری که تو واقعاً انجام می دهی، تقدیر نمی شود

مرد از شنیدن آن جمله شگفت زده شد اما مدیر شروع به توضیح نمود.
مدیر : یک سال چند روز دارد؟
مرد: ۳۶۵ روز، بعضی مواقع ۳۶۶.
مدیر: یک روز چند ساعت است؟
مرد: ۲۴ ساعت
مدیر: تو چند ساعت در روز کار می کنی؟
مرد: از ۱۰صبح تا ۶ بعدازظهر؛ ۸ ساعت در روز.
مدیر: بنابراین تو چه کسری از روز را کار می کنی؟
مرد: ۳/۱


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 218
:: ارسال شده در: تفریح و سرگرمی , مطالب طنز , داستان , داستان طنز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 7:25]

 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
-
آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
-
شما خدا هستید؟
-
نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
-
آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 221
:: ارسال شده در: داستان , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 7:16]
آخرین مطالب ارسالی
سایت دوستان تاریخ : دوشنبه 08 آبان 1391
اطلاعیه سایت تاریخ : یکشنبه 07 آبان 1391
بخش آموزش سایت تاریخ : شنبه 06 آبان 1391
اس ام اس مناسبتی : پیامک خنده دار و سرکاری ماه رمضان 97 تاریخ : دوشنبه 31 اردیبهشت 1397
مطالب جالب و خواندنی : تا به حال بزرگترین زندان شناور در جهان را دیده اید ؟ تاریخ : سه شنبه 15 اردیبهشت 1394
اس ام اس و مطالب عاشقانه : بـہ دنبـال قلبے وفادار باشیـــد تاریخ : شنبه 12 اردیبهشت 1394
ماجرای ازدواج فرزندان حضرت آدم (ع) و قتل هابیل تاریخ : شنبه 18 بهمن 1393
شاطره تاریخ : یکشنبه 28 دی 1393
مطالب طنز : شعر طنز پیامک لیلی به مجنون تاریخ : سه شنبه 06 آبان 1393
گران‌ترین ماده‌ها را در دنیا ! (تصویر و قیمت) تاریخ : شنبه 05 مهر 1393
داستان جالب : به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود !! تاریخ : جمعه 15 فروردین 1393
صفحات سایت
user
progress عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

progress فراموشی رمز عبور؟

progress عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
easymoblog آمار مطالب
» کل مطالب : 974
» کل نظرات : 81
stat آمار کاربران
» افراد آنلاین : 1
» تعداد اعضا : 474

onlineuser کاربران آنلاین

servertime آمار بازدید
» بازدید امروز : 125
» باردید دیروز : 110
» ورودی گوگل امروز : 0
» ورودی گوگل دیروز : 0
» بازدید هفته : 2,391
» بازدید ماه : 3,351
» بازدید سال : 42,727
» بازدید کلی : 540,855
شارژ مستقیم || شارژ همراه
همراه اول|ایرانسل|تالیا
http://charge-hamrah.ir
بازار ایران
درج آگهی رایگان در بازار بزرگ ایران
http://irbazaar.com
تبلیغات شما
سایت تفریحی خودمـ ــ ـ و خودتـ ـ ــ
w w w.khodam-o-khodet. i r
RSS

Powered By
Rozblog.Com
Translate : RojPix.ir